|
درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...
|
||
|
دلتنگ از زمين و زمان دلتنگ از نبودن تو دلتنگ از تقويم از ساعت با آن عقربه ها يش عقربه هايي كه هميشه در كنار هم هستند اما من وتو جدا از هم...
+
تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:20 نويسنده شبنم
|
سلام. ببخشید که برای یه مدت طولانی آپ نکردم. و احتمالا بعد این هم به خاطر امتحاناتم یه مدت نتونم بیام. حالا هم اومدم که مثل همیشه از دلتنگی هام بنویسم... خیلی زود گذشت... انگار همین دیروز بود... بذارید از اولش بگم... نه می خوام از کسی انتقاد کنم، نه می خوام تعریف کنم،نه گله و نه هیچ چیز دیگه... فقط از دل خودم می نویسم...از اون چه که بهش فکر می کردم... اولش همه باهم غریبه بودیم... حتی اونایی که همو می شناختن... و من جز تعداد معدودی کسی رو نمی شناختم. چقدر از دیدن هم خوشحال می شدن و با شوق از هم استقبال می کردن. اون روز 1 مهر87 بود. یعنی روز اول مدرسه و... امروز... امروز آخرین روزشه... تفاوت امروز با اونروز اینه که اونروز همه با خنده و شادی با هم روبرو می شدن، امروز با ناراحتی و اشک و گریه. اونروز همه غریبه بودن، امروز آشنا. اونروز همه به هم سلام می دادن، ولی امروز همه فقط با دوستاشون خداحافظی می کردن. چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود... با اینکه گاهی تحملش سخت بود ولی انگار به سرعت باد گذشت... این چیزی بود که از اول باید می گفتم، ولی اون اصلیه از آخر شروع می شه... امروز آسمون بارونی بود. درست مثل چشمای اون و آسمون دل من... همیشه عاشق بوی بارون بودم و صدای نم نم بارون دیوونه م می کرد. آره... امروزم داشت بارون می بارید. امروز حال و هوای دل همه بارونی بود... با اینکه بارون همیشه به دلامون آرامش و هدیه می ده، ولی بعضی وقتا هم هست که خیلی دلگیر می شه، گرچه همینش هم آرامش بخشه... امروز روز ناراحت کننده ای بود... مخوصا واسه منو مهدیس که سال بعد کلاسمون از هم جدا می شه. می دونم که قبلش هم می دونست که من می خوام تجربی بخونم، ولی انگار نمی خواست باور کنه... هر چند منو اون تابستون تو باشگاه با همیم، ولی انگار قراره دلامون بدجوری واسه هم تنگ بشه... خب...بگذریم.... ازخودم می گم... من آدم احساساتی هستم ولی انگار این احساس فقط تو مواقع تنهایی و شاعری کنارمه... شاید زمانی که باید نمی تونم بروزش بدم... ولی حالا می خوام برای اون بنویسم؛ حالا که آسمون دلم ابری تر از همیشه س . حالا که چشام بارونیه... امروزم هوا بارونی بود. حالا هم هوا بارونیه حالا که من واسه اون می نویسم. پس واسه همینه که بارون یه حس بزرگه، یا بهتر بگم: بارون بزرگترین حس دلای آدماست... پس... روزهای بارانی را به خاطر بسپار، باران شاعر را عاشق تر می کند... «حرف آخر» هوای گریه کردن و دلم یه چشم تر می خواد دوباره بغض و می شکنم خاطره ها یادم می یاد نامه هاتو وا می کنم عکستو پیدا می کنم به خاطر تو هم شده اشکامو حاشا می کن به خاطر تو هم شده یه کم می خندم الکی با گریه زیر لب می گم خداحافظ یواشکی! خداحافظ، می رم اما، پر از دلتنگی ام خداحافظ، که داغون شد، غرور سنگینم می رم اما، دلم هر جا، برم باز پیشته برم هرجا، بازم این دل، توی آتیشته به یادم باش و مثل شعله خاموشم نکن خداحافظ، خداحافظ، فراموشم نکن دلم، شکست دارم،می رم دلم، شکست دارم، می میرم «پویا بیاتی» پ.ن: خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام، خداحافظ به شرطی که نفهمی تر شده چشمام، خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید، به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید...اگه گفتم خداحافظ، نه این که رفتنت ساده ست، نه اینکه می شه با ور کرد دوباره آخر جاده ست، خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویا ها، بدونی بی تو و با تو، همینه...رسم این دنیا!!! خداحافظ خداحافظ همین حالا، خداحافظ...
+
تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:45 نويسنده شبنم
|
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای و سال ها برایش گریسته ای اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم دوستم می داشتی همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هیچگاه برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و مرا از این عذاب رها می کردی ای کاش تمام اینها را می دانستی ای کاش ....
+
تاريخ پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:53 نويسنده شبنم
|
سلام دوستان خوبم... به خاطر اینکه یه مدت طولانی نبودم معذرت می خوام..... می خوام یه شعر کوتاه و قشنگ از مرحوم قیصر امین پور بذارم... « هر چه می دوم با گمان رد گامهای تو، گم نمی شوم راستی، در میان این همه اگر، تو چقدر بایدی! »
+
تاريخ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:37 نويسنده شبنم
|
سلام م م م م امروز یه روز خیلی خیلی مهمه (البته از نظر من) امروز سه تا مناسبت داره دوتاشو که خودتون می دونید: میلاد با سعادت حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع) این روز رو به همه شما عزیزان تبریک می گم و حالا سومیش: 25 اسفند، روز تولد کسیه که نزدیک به یک ساله که داره این وبو می نویسه. خیلی شعر دوست داره و از کودکی شعر می گه. عاشق شمشیربازیه و نزدیک به سه ساله که داره این رشته رو کار می کنه. خلاصه بگم: امروز روز تولد منه. من که نمی تونم به خودم تبریک بگم. ولی حد اقل فرصتی پیدا کردم تا روز تولدمو در کنار شما باشم. تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولدم.....؟ نظر شما چیه؟
+
تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:53 نويسنده شبنم
|
دانی از زندگی چه می خواهم؟ من تو باشم، تو، پای تا سر تو زندگی گر هزارباره بود بار دیگر تو، بار دیگر تو... فروغ فرخزاد
+
تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:38 نويسنده شبنم
|
زندگی... زندگی زیستن ثانیه هاست
زندگی معنی خوشبختی هاست
زندگی لحظه ی جاری شدن یک رود است
زندگی ثانیه ی اول یک دیدار است
زندگی یعنی من، یعنی تو
زندگی شروع یک لحظه ی تو
زندگی معنی با هم بودن
لحظه های خوش عاشق بودن
زندگی قدم زدن در باران
غرق زیبایی چشمه ساران
زندگی لذت یک لحظه نگاه
زندگی زیستن ثانیه ها
من تو را به زیستن ثانیه ها می خوانم
تو مرا به یک نگاه می خوانی
من تو را تا به ابد می نگرم
تو به لبخند خودت، معنی هر ثانیه ای
من برای تا ابد زیستن ثانیه ها
به نگاهی که مرا یاد کند می نگرم
من تو را می نگرم
تو مرا می خوانی
و همین معنی هر ثانیه است:
زندگی آری، زیستن ثانیه هاست
لحظه هایی که پر از دیدار اند
زندگی معنی با هم بودن
و نگاهی از تو
و نگاهی از من...
+
تاريخ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:2 نويسنده شبنم
|
سلام. این یکی از اون متن هاس که من خیلی دوست دارم. گذاشتمش تو وب تا شما هم بخونید و نظرتونو بگید. به هر حال هر کسی نظری داره دیگه! برايت دعا مي کنم برايت دعا مي کنم
+
تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:11 نويسنده شبنم
|
سلام…………………………… امروز می خوام یه سری از وقایع هفته ی گذشته رو که در مورد خودم اتفاق افتاد بگم. (البته به پیشنهاد جمعی از دوستان) سه شنبه زنگ عربی: اول زنگ بچه ها یه سوالاتی راجع به قواعد جلسه گذشته از دبیرمون پرسیدن و دبیرمون هم دونه دونه همه رو توضیح داد. حالا وقتش بود که از دو سه نفر بپرسه. من که اصلا فکرشم نمی کردم که از من بپرسه. به دوستم گفتم: خب.. حالا همه چی آماده ست برای درس دادن!!!!!!! که یکدفعه من حرفمو تموم نکرده دبیرمون گفت: شبنم«…» بیاد درس جواب بده… من: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه خلاصه اون زنگو به خوشی سپری کردیم!!! ولی خودش یه فاجعه بود. چون بعد اون تا آخر هفته، دور، دور من بود! همون روز، زنگ ریاضی: داشتیم تمرینای جزوه رو حل می کردیم. من که مدتها بود نرفته بودم پای تخته و کاملا آسوده نشسته بودم، یه دفعه دبیرمون گفت: شبنم بیا این تمرینو حل کن… من: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه، حـــــــتـــــــمـــــــا!!! ولی خوشبختانه من همه اون تمرینا رو بلد بودم. چون ریاضی به هر حال درسیه که نه تو خونه و نه تو مدرسه نمی شه از تمریناش گذشت!!! اون زنگ هم به خوبی و خوشی تموم شد!!! چهارشنبه دین و زندگی: درباره ی دبیر دین و زندگی مون که قبلا هم براتون گفتم. اون روز قرار بود بپرسه. منم که هیچی نخونده بودم. آخرین بار همون موقع درس دادن بود که کتابو رویت کردم. حالا دبیرمون اومد بپرسه… شبنم،…، …،…، بیان درس بپرسم ازشون. من هم طبق معمول: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه!!!! ولی از اون جایی که دین و زندگی 1 کتابیه که نوشته هاش یا چیزای کاملا بدیهی و مسلمه و یا چیزی شبیه متن ادبی، و با توجه به این که همه ی مطالب این درسو موقع تدریس دبیر کاملا حفظ شده بودم، اون زنگ هم به خیر گذشت. زنگ بعد، ادبیات:روی کتابمو باز نکرده بودمو مطمئن از این که از من نمی پرسه سر کلاس نشسته بودم. البته جای نگرانی هم نداشت چون دوتا شعر بود و آرایه ها و معانی. منم که مثلا پروفسور شده بودم. بازم دبیرمون منو صدا کرد ومن مثل همیشه با نگاهی سرشار از تعجب: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه!!! و اون زنگ هم به خوبی و خوشی تموم شد. بقیش هم زیاد جالب نبود. هیجانی ترین هاش همینا بودن. از این که در این پست هم منو یاری کردین ممنون. نظراتتونو از ما دریغ نکنید…
+
تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 16:13 نويسنده شبنم
|
اگه دقت کرده باشین چند روزی میشه که یه اسم غریبه در کنار نویسندگان نام اشنای این وبلاگ دوست داشتنی به چشم می خوره.حالا اما.....
این غریبه می خواد تمام احساساتشو جمع کنه تو تو حنجرش و با تمام وجود فریاد بزنه.....سلام یه سلام گرم و پر حرارت و دواتیشه به تک تک بچه هایی که پای ثابت و همیشگی پست های این وبلاگن زیاد اهل کامنت گذاشتن نیستن به هر حال...ورود خودم رو به عنوان نویسنده ی این وبلاگ به خودم تبریک و به شما دوستان تسلیت عرض می کنم قطعا نظر شما برام کاملا مهم و ارزشمنده و اگه شما تمایلی به حظورم نداشته باشین...بر خلاف میل باطنیم دیگه به عنوان نویسنده با وبلاگ همکاری نمی کنم.اما قطعا به عنوان هوادار پشتیبان وب و نویسنده هاش خواهم بود.فقط خواهشا....دختر خانوما تو کامنت هاشون بحث رو به فمنیسم و این جور حرفا نکشن .چون من عمرا تو این زمینه ها کم نمی یارم الکی تلاش بیهوده نکنین نظرتو بخورم!!
+
تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 7:56 نويسنده
|
|