تبليغاتX
یه حس بارونی


یه حس بارونی

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...

تو را به جای همه‌ی کسانی که نمی‌شناختم
دوست می‌دارم

تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام
دوست می‌دارم

برای خاطرعطر گستره‌ی بی‌کران
و برای خاطرعطر نان گرم

برای خاطربرفی که آب می‌شود
برای نخستین گل

برای خاطرجان‌داران پاکی که
آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای دوست‌ داشتن
دوست می‌دارم

تو را به جای همه‌ی کسانی که دوست نمی‌دارم
دوست می‌دارم

جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خودخویشتن را بس اندک می‌بینیم

بی تو
جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینیم
میان گذشته و امروزاز جدار آیینه‌ی خویش
گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم
برای خاطر فرزانه‌گی‌اَت
که از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت به رغم همه‌ی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم

نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386| ساعت 14:36| توسط شبنم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست