تبليغاتX
یه حس بارونی


یه حس بارونی

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...

 

سلام. این هم شعر دیگری از خودم ، امیدوارم خوشتون بیاد.

 

دیروز را بهانه برای تو،

امروز را بهانه برای عشق،

فردا را بهانه برای من،

روزها را بهانه برای گذر.

    ********

گذراز دیروز برای حال،

گذر از حال برای فردا،

گذر از فردا و فرداها،

گذر از عمر برای تو.

   ********

زندگی را بهانه برای عبور،

زندگی را لحظه ی گذر دیدی.

و چه سخت و سنگین است،

زندگی برای عبور.

   ********

زندگی را بهانه برای عشق،

زندگی را بهانه ی دوستی کردم.

عشق را بهانه برای گذر،

عشق را بهانه ی رفتن کردی.

   ********

عشق بهانه ی زندگی ام بود،

زندگی ساحل سکوتم بود،

سکوت، واژه های در خلوت،

واژه، شعر در انزوایم بود.

    ********

شعرهایت بهانه برای گذر،

شعرهایم بهانه ی صحبت بود.

صحبتم از شعر و گل و بلبل، 

صحبتت همه از رفتن بود.

      ********

سال ها گذشت و من و تو،

حرفهایمان خیس و در زیر باران بود.

حرفهایم حکایت از دیروز،

 حرفهایت بهانه ی رفتن بود.............

 

 

 

                   نظر یادتون نره ها؟؟!!!

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387| ساعت 15:22| توسط شبنم| |

سلام دوستان.در این قسمت می خوام جدید ترین شعرم رو براتون بزارم. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

همه بی خبرند

ز من خسته و بی جوش و خروش

ز دل عاشق و آزرده خیال

که در این گوشه ی تنگ

رفته است از حال

چه کسی حال مرا می داند؟

من که عمری ست در این کوچه ی تنگ

رفته ام از یاد

من آزرده خیال

من بی حوصله و خسته و زار

در ورای خاموشی

تک و تنها ماندم باز

و در این تنهایی

تو ندانستی

دل من لک زده است

همه بی خبرند

از دل عاشق من

که در این کوچه ی تنگ

بی تو تنها ماندست

همه بی خبرند...................... 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387| ساعت 18:28| توسط شبنم| |

چشمان پدر

 

 
اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندمي ‌است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد.
در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گر چه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد.
 اما پسر كه عاشق فوتبال
بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حداكثر مي‌كرد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجوددر تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد.
 در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي
فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني اوي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي.
روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرمي‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توانستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.

وبلاگ داستان هاي خواندني :

                                              www.mstory.mihanblog.com         
نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387| ساعت 16:25| توسط شبنم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست