یه حس بارونی
درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...
بی تاب من چون آبگیر کوچکی هستم، در آغوش دشتی وسیع و تو... همان آب پاک و زلالی، که از نبودنش بی تاب می شوم... دل من... دل من با دل تو چه خوشی ها می کرد دل من، عاشق بود دل من چیزی بود، مثل یک ماهی کوچک ته حوض مثل پازل سرگردانی، که به دست کودکی بازیگوش، قطعات کوچکش شکلی می شد دل من عاشق بود و به نگاهی ز دو دیده ی پریشان تو قناعت می کرد و تو رفتی و دلم تنها شد و چون بادبادکی در آسمان رها و دلم بی تو گریست دل من چیزی بود، که به دیدن تو حتّی یک دم چه خوشی ها می کرد! دل من تنها شد دل من بغضی داشت، که چون بادکنکی ترکید و دلم بی تو چه سخت روزهایش را سر می کرد دل من بی تو گریست دل من بی تو چه تنها و غریب در سکوتی که به اندازه ی یک بغض است لحظه هایش را سپری می کرد چه سکوتی، چه صدایی دل من تنهاترین است دل من سخت شکست دل من منتظر است دل من می خواهد، با دل تو چه خوشی ها، چه خاطره ها داشته باشد دل من منتظر است من دلم بی تو چه تنها شده است دل من نجوا کنان، به سکوت گیاه چنگ می اندازد! دل من می گوید: برگرد که بی تو من چه تنها شده ام...

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

