یه حس بارونی
درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...
سلام به شما دوستان خوب و علاقه مند به شعر. امیدوارم حالتون خوب باشه. این یه پست ویژه ست. پس با من همراه باشید. تو این پست پاسخ به بعضی از نظرات شما، توضیحاتی در باره بعضی از مطالب، بعضی از خاطرات مدرسه ی من در مهر ماه و برنامه های جدیدم برای وبلاگ، از مطالبی هستند که قراره بخونید. از دوستانی که صاحب وبلاگ هستن دعوت می کنم که با من تبادل لینک داشته باشن. منو با اسم (**دنیای شاعرانه ها،فرصت خلوت) لینک کنید و خبر بدید تا من هم لینکتون کنم. نظرات از نظرات شما دوستان متشکرم. در اینجا به بعضی از آن ها می پردازم. 1- یه سری انتقادات راجع به کوتاهی شعر «بی تاب» بود که من تو پست بعدی کاملش رو واسه تون گذاشتم. این نشون می ده که انتقاد های شما برای من هم مهمه و هم سازنده. 2- مائده جان لطفاً فقط در مورد مطالب و اشعار نظر بدید و مسائل خصوصی مدرسه رو با یک کلاغ و چهل کلاغ در این جا شرح ندید. «شعر نوشتن به جای خود. مدرسه هم به جای خودش»!!! همچنین از کلماتی مانند «می پیچونی» هم استفاده نکنید!!! البته «خودشو» ناراحت نکن. از این که نظر داده بودی ممنونم. 3- از سکوت هم به خاطر اینکه اشعار و متن های زیباشونو در قسمت نظرات می نویسن تشکر می کنم. بقیه شون زیاد نیاز به جواب نداشت، از دوستانی که نظر داده بودن ممنونم. توضیحات 1- متن « آنگاه که دل تو غمگین باشد...» متنی بود از امیلی برونته که متن زیبایی هم بود. 2- در مورد شعر «بی تاب» هم فکر می کنم همه شما فهمیده باشین که مخاطبم کسی جز خدا نمی تونه باشه. 3- یه نیایش خوندید که دوست خوبم مهتاب اونو نوشته بود. مهتاب از این به بعد آثار دیگرش رو هم تو وبلاگ می نویسه.
خاطرات مهر ماه می خوام دو تا خاطره ی نه چندان جالب براتون تعریف کنم: زنگ ادبیات: بارز ترین سوتی که دادم تو زنگ ادبیات بود. دبیر می خواست شعر «رزم رستم و سهراب» رو درس بده. یکی از بچه ها شروع کرد به خوندن: به کشتی گرفتن برآویختند ز تن خون و خوی را فرو ریختند بزد دست، سهراب چون پیل مست برآوردش از جای و بنهاد پست همونطور که می دونید این قسمت از داستان رو فردوسی از زبان خودش نقل می کنه. وقتی دوستم این دو بیت رو خوند دبیرمون با آرامش پرسید: کی داره حرف می زنه؟ ومن به سکوتی که در اون لحظه تو کلاس حاکم بود چنگ انداختم و با صدای بلند گفتم: فردوسی همون لحظه نصف بچه ها خندیدن. منم که تازه متوجه اشتباهم شدم خنده م گرفت. و بعد دبیرمون که تازه فهمیده بود چه خبره و یهو کل کلاس از خنده مثل بمب منفجر شد. ماجرا از این قرار بود که موقع خوندن شعر دبیر در واقع از دست کسی شاکی بود که داشت اون پشت با کناریش صحبت می کرد و دبیر این سوال رو پرسید که ببینه کی داره اون پشت حرف میزنه. به هرحال اینم سوتی ای بود واسه خودش. زنگ کامپیوتر:من و مائده تو سایت مدرسه پیش هم نشسته بودیم. طبق معمول کامپیوتر هنگ کرده بود و فتو شاپ باز نمی شد. دبیرمون اومد و وقتی دید گفت: اون پنجره رو وا کن. که منظورش پنجره ی ( window) فتوشاپ بود. مائده هم که جو گیر.. بلند شده بود که بره پنجره ی سایت و باز کنه که کمی هوا بخوریم! خوشبختانه قبل از دبیر خودش فهمید چی به چیه و تا آب از آب تکون نخورده نشست سر جاش! اینم از سوتی مائده... برنامه های جدید برای فرصت خلوت: از این به بعد من و مهتاب علاوه بر شعر بعضی از خاطراتمون رو هم واسه تون شرح می دیم و ممکنه هر از گاهی برنامه ای، ترانه ای و یا حتی کتابی رو هم واسه دانلود بذاریم. در ضمن من هم خاطراتی رو درباره ی شروع شمشیر بازی واسه تون می نویسم. با تشکر از همه شما عزیزان، که بی جهت مارو در این پست کمی تا قسمتی ابری مفید همراهی کردید!!!!!!!! با تشکر....... سلام به همه شما دوستان عزیزم. هدف من از درست کردن این وبلاگ، این بوده که بتونم با استفاده از انتقادات شما، در نویسندگی و شعر، پیشرفت کنم. در پی همین نظرات شما دوستان، من شعر «بی تاب» رو ادامه دادم و تو وبلاگ گذاشتم تا شما هم بخونید. امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد. باز هم ما رو از نظرات خودتون بهره مند کنید. با تشکر... بی تاب من آبگیرم آبگیر کوچکی در ورای دشت و تو آبی آب پاکی زچشمان ابر گاه چون شبنم به روی برگ سبز من آبگیرم و زندگی ام همه از آب است تو آبی و بی تو زندگی ام فریاد است فریادی از ورای سکوت، و سکوتی سرشار از خالی، از هیچ گر تو نباشی، گودالی بیش نیستم گودالی که رهگذری در آن افتد؟ نه، نه، هرگز، نمی خواهم گودال باشم من آبگیرم، نه گودال پس بیا تا با وجودت، وجود ناتوانم جانی بگیرد بیا که بی حضورت، بی تاب می شوم تو آبی، آبی زلال پس بی تابی ام را دریاب آه، آری، من آبگیرم بی تو ای وجود هستی بخش به راستی، من چه بی تابم بیا ای که وجودت به نیستی ام هستی می بخشد می خواهم هستی ام را با تو، فریاد بزنم باید بدانی و بدانندکه: من چون آبگیر کوچکی هستم، در آغوش دشتی وسیع و تو... همان آب پاک و زلالی، که از نبودنش بی تاب می شوم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

