تبليغاتX
یه حس بارونی


یه حس بارونی

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...

Image and video hosting by TinyPic

سلام

 

 

پاییز هم گذشت. درست مانند بهار و تابستان که آمدند و رفتند و به خاطره ای دور و دراز مبدل شدند. پاییز که می آمد، با خود می اندیشیدم

 

که بهترین لحظات امسال نزدیک می شود. من چه می دانستم که همین لحظات همیشه شیرین این بار به خاطره ای تلخ بدل خواهد شد...

 

خاطره؟ خاطره نه، لحظات تلخ... لحظاتی که شاید هیچ گاه فراموش نشوند...

 

پاییز غمگین نیست... پاییز مسرور است... ای پاییز مسرور، چرا  این بار برای من، غم را  به  ارمغان آوردی؟    ای  کاش کاری 

 

می کردی که با ناراحتی با تو وداع نکنم. ای کاش می گذاشتی که ازصدای  باران و خش خش برگ های زرد و نارنجی خاطره ای خوش

 

داشته باشم. ای پاییز، چرا این بار با من ناسپاسی کردی؟

 

من غمگینم... غمگین تر از همیشه... هر گاه به پاییز پشت سرم  نگاه می کنم، آرزو می کنم که شب یلدایش نیز بگذرد تا من با خیالی آسوده

 

اما مردد ،به  دنبال راه چاره ای برای فراموش کردن این پاییز غم انگیز باشم.

 

چرا پاییز شعرهایم را به نبرد می خواند؟

 

من فقط می خواستم آسوده زندگی کنم. ای پاییز زندگی ام، تو بگو، این همه پریشانی برای چیست؟

 

ای کاش می توانستم در دنیای خودم کلبه ای بسازم و تنها و آسوده در آن زندگی کنم.

 

پاییز من! چرا مجبورم کردی سنگ صبور دیگران باشم در حالی که خود  سنگ صبوری می خواستم؟

 

پاییز زندگی مرا رها کرد و این بار تنها کسم خداست. خدایی که در طول زندگی هیچ گاه تنهایم نگذاشته است...

 

خدایا، آرامش را به قلبم باز گردان تا با تکیه برتو، در راه رویاهایم گام بردارم...

    

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             شبنم (باران)

 

 

یادتون نره که جوجه هاتونو بشمرید...

 

امیدوارم شب یلدایی خوب و پر از خاطره داشته باشید.......

                   

                                          از طرف بارانِ سکوتِ پاییز، شبنم

 

 

 

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387| ساعت 21:16| توسط شبنم| |

سلام دوستای گلم

تأخیر طولانی من در به روز کردن این وب رو مورد عفو قرار بدید.

امیدوارم که خوب باشید.

 

Image and video hosting by TinyPic

 

امروز می خواهم از دلتنگی هایم بنویسم.....

از همان دست های یخ زده ای که اکنون لرزان لرزان در حال نوشتن هستند.

آه.. چه دنیای غریبی ست...

حالا حتی شعر هایم نیز در تنهایی و در قعر سرما به سکوت ساحل می اندیشند...

دنیای من از هم اکنون سرشار از سکوت خواهد شد...

آری، سکوت، شاید به این طریق بتوانم به جای تکرار روزمرّگی ها کمی  تأمل کنم،کمی بیاندیشم، به خوشی هاو امیدواری ها و نومیدی ها و دلتنگی هایم...

اما چرا فقط سکوت، چرا نومیدی، چرا دلتنگی و چرا تنهایی؟

چرا سرما   باید  امیدهای   مرا  از  بین  ببرد؟  و چرا  با  هر بیت شعر، اشک های شاعر باید سرازیرشوند، و یا  دلتنگی اش او را به سمت پنجره بکشاند و به تماشای باران وا دارد؟

چرا باران، همان واژه ی عجیبی که آرامش  می بخشید، اکنون حتی صدایش نیز بایذ پیام آور غم باشد؟

چرا باران شاعر را به سکوت دعوت می کند؟

اومی فهمد، او حس می کند،فقط او می داند دلتنگی های شاعر از چیست... شاید همین باعث می شود تا او شاعر را برای چند لحظه به آرامش دعوت کند. اما چرا غم باید صدای باران را از شاعر بگیرد؟

و چرا روزگار،  تک تک جملات  و شعرهایم را به میزگرد سکوت دعوت می کند؟

شاید می خواهد به همه بگوید که دلتنگی های شاعر پایانی ندارد...

و او بایددر تنهایی بنویسد ،در سکوت اشک بریزد و در جمع از روزمرّگی ها وضعیت آب و هوا صحبت کند و درست همانند دیگران بخندد...

و این سرنوشت اوست... چون او می فهمد، احساس می کند، درک می کند،می بیند و می شنود...

پس ای شاعر، درک کن، بشنو، ببین، اما شاد باش و زندگی کن تا همه بدانند:

این ما هستیم که تقدیر را به دست می گیریم، تقدیر همچو نوشته ی کمرنگی پاک می شود، اما ما اینجا هستیم  که تا بی نهایت ادامه دهیم، تا آنجا که بتوانیم ثابت کنیم که عاقبت دو خط موازی تقدیرشان نیست، یک  رابطه ی ریاضی هم نیست، بلکه فقط یک واققعیت است:

دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند....

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387| ساعت 23:52| توسط شبنم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست