یه حس بارونی
درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...
سلام…………………………… امروز می خوام یه سری از وقایع هفته ی گذشته رو که در مورد خودم اتفاق افتاد بگم. (البته به پیشنهاد جمعی از دوستان) سه شنبه زنگ عربی: اول زنگ بچه ها یه سوالاتی راجع به قواعد جلسه گذشته از دبیرمون پرسیدن و دبیرمون هم دونه دونه همه رو توضیح داد. حالا وقتش بود که از دو سه نفر بپرسه. من که اصلا فکرشم نمی کردم که از من بپرسه. به دوستم گفتم: خب.. حالا همه چی آماده ست برای درس دادن!!!!!!! که یکدفعه من حرفمو تموم نکرده دبیرمون گفت: شبنم«…» بیاد درس جواب بده… من: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه خلاصه اون زنگو به خوشی سپری کردیم!!! ولی خودش یه فاجعه بود. چون بعد اون تا آخر هفته، دور، دور من بود! همون روز، زنگ ریاضی: داشتیم تمرینای جزوه رو حل می کردیم. من که مدتها بود نرفته بودم پای تخته و کاملا آسوده نشسته بودم، یه دفعه دبیرمون گفت: شبنم بیا این تمرینو حل کن… من: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه، حـــــــتـــــــمـــــــا!!! ولی خوشبختانه من همه اون تمرینا رو بلد بودم. چون ریاضی به هر حال درسیه که نه تو خونه و نه تو مدرسه نمی شه از تمریناش گذشت!!! اون زنگ هم به خوبی و خوشی تموم شد!!! چهارشنبه دین و زندگی: درباره ی دبیر دین و زندگی مون که قبلا هم براتون گفتم. اون روز قرار بود بپرسه. منم که هیچی نخونده بودم. آخرین بار همون موقع درس دادن بود که کتابو رویت کردم. حالا دبیرمون اومد بپرسه… شبنم،…، …،…، بیان درس بپرسم ازشون. من هم طبق معمول: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه!!!! ولی از اون جایی که دین و زندگی 1 کتابیه که نوشته هاش یا چیزای کاملا بدیهی و مسلمه و یا چیزی شبیه متن ادبی، و با توجه به این که همه ی مطالب این درسو موقع تدریس دبیر کاملا حفظ شده بودم، اون زنگ هم به خیر گذشت. زنگ بعد، ادبیات:روی کتابمو باز نکرده بودمو مطمئن از این که از من نمی پرسه سر کلاس نشسته بودم. البته جای نگرانی هم نداشت چون دوتا شعر بود و آرایه ها و معانی. منم که مثلا پروفسور شده بودم. بازم دبیرمون منو صدا کرد ومن مثل همیشه با نگاهی سرشار از تعجب: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــه!!! و اون زنگ هم به خوبی و خوشی تموم شد. بقیش هم زیاد جالب نبود. هیجانی ترین هاش همینا بودن. از این که در این پست هم منو یاری کردین ممنون. نظراتتونو از ما دریغ نکنید… این غریبه می خواد تمام احساساتشو جمع کنه تو تو حنجرش و با تمام وجود فریاد بزنه.....سلام یه سلام گرم و پر حرارت و دواتیشه به تک تک بچه هایی که پای ثابت و همیشگی پست های این وبلاگن زیاد اهل کامنت گذاشتن نیستن به هر حال...ورود خودم رو به عنوان نویسنده ی این وبلاگ به خودم تبریک و به شما دوستان تسلیت عرض می کنم قطعا نظر شما برام کاملا مهم و ارزشمنده و اگه شما تمایلی به حظورم نداشته باشین...بر خلاف میل باطنیم دیگه به عنوان نویسنده با وبلاگ همکاری نمی کنم.اما قطعا به عنوان هوادار پشتیبان وب و نویسنده هاش خواهم بود.فقط خواهشا....دختر خانوما تو کامنت هاشون بحث رو به فمنیسم و این جور حرفا نکشن .چون من عمرا تو این زمینه ها کم نمی یارم الکی تلاش بیهوده نکنین نظرتو بخورم!! سلام.. اومدم یه پستی بذارم، دیدم چیزی قشنگ تر از این پیدا نمی کنم. متن ترانه ی «تنفس آزاد» از پویا بیاتی... امیدوارم به تک تک بیت هاش توجه کنید... بالاخره اینم یه جورایی از دلتنگی ها و از چیزایی که ممکنه هرکدوم ازما تو خلوت با خدا بگیم حرف می زنه.... آی خدا دلم واست تنگ شده... توی خلوت پر از همهمه ام که صدایی به صدا نمی رسه اگه می تونی منو دعا بکن من که دستم به خدا نمی رسه آسمونا ارزونی پرنده ها جای آسمونا یه قفس بده همه ی دارو ندارمو بگیر هر چی بودمو دوباره پس بده باز هم هیچ راهی به مقصد نرسید من هزارویک شبه معطلم تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم چرا دنیا با تموم وسعتش مرهمی برای زخم من نداشت پای هرچی که دویدم آخرش حسرت داشتنش و تو دلم گذاشت سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق می کنم دارم از ثانیه ها سیر می شم دارم از دوری تو دق می کنم پشت خنده های مصنوعی من دل به این بغض گلو شکن بده روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده گم شدم توی شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره منو با خودت ببر به روشنی آخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره هی لک زده دلم واسه یه هم زبون شیشه ی دل همه سنگ شده می دونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده آی خدا دلم واست تنگ شده ♥آی خدا دلم واست تنگ شده♥ و باز هم دلتنگی... چه حس غریبی ست این دلتنگی، حسی که مجبورت می کند کنار نور یک شمع کوچک بنویسی و با خود بگویی: چه حس شاعرانه ای! تاریکی را دوست ندارم، چرا که سکوت لحظاتم را چندین برابر می کند. اگر می خواهم بنویسم، این میل به نوشتن صرفاً به خاطر آرام شدن نیست... من می نویسم چون نمی توانم فریاد بزنم... بغضی گلویم را می فشارد، بغضی که هرگز نترکیده... چه حس غریبی ست این دلتنگی، حسی که هیچ گاه شاعر را رها نمی کند... اما شاعر همواره در حال سرودن است... نمی دانم، شاید دلتنگی ها حس شاعرانگی اش را چندین برابر می کند... از تنهایی بیزارم... آخر این سکوت کهنه، در تنهایی معنا می یابد... هر چند، وسعت این سکوت، به قدری ست که لحظه های کوچک با هم بودن را نیز از ما می گیرد و در عمق صداها و نواهای همیشگی نیز نفوذ می کند... چه دنیای غریبی ست، از سرزمین نور آمده ایم و در تاریکی فرو خواهیم رفت... اما این تاریکی محدود به جسم ماست... چون اگر این تاریکی دنیا ما را رها کند، نشانی از نور اخروی و ابدی که وعده ی راستین معبودمان است، خواهیم یافت... نوری که روحمان را در بر می گیرد... من از غنچه ی غمگینی که در میان هزاران خار روییده است، تنهاترم... چه کسی وسعت تنهایی مرا درک خواهد کرد؟... اشکالی ندارد، این نیز بگذرد... شمع به من وفا نمی کند، همانطور که به پروانه وفا نکرد... نورش رفته رفته کم می شود و ناگهان، خاموشی همه جارا فرامی گیرد... من از تاریکی بیزارم. اما چگونه از آن بگریزم در حالی که شمع آن را به من هدیه خواهد داد؟! از شمع نیز بیزارم... زیرا او روشنایی کاذب را به ما می بخشد تا همچنان که روح ما در ظلمت غرق می شود، احساس کنیم در روشنایی هستیم و در تاریکی بسوزیم و نابود شویم و... ای وای بر تاریکی... و نور شمع همچنان کم و کمتر می شود و حس شاعرانگی شاعر را بیش از پیش بر می انگیزد: شمع جادوی سکوت آدمکهاست فرجام حیات پروانه ی تنهاست در عصر جفا و ظلم و تنهایی انسان، گویند که شمع، سوزاننده ی دلهاست وبه قول شاعری شاید همچو من ... : شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد: گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی و حالا یک نفس عمیق، سرنوشت یک شمع کوچک و در حال خاموشی را در دست می گیرد، و لحظه ای بعد، تاریکی، و باز هم تاریکی، و باز هم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
درسته که به خاطر یه کوچولو تنبلی
اما دلیل نمیشه که به وبلاگ خودشون سر نزنن.
ایشالا غم اخرتون باشه
البته هنوز یه راه هست برای خلاص شدن از دست من
اونم اینه که...مخالفت خودتون رو تو کامنت هاتون بهم اعلام کنین.![]()
پس لطفا
احساس میکنم برای اولین تجربه بدک نبود.تا نظر شما عزیزان چی باشه![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |








