تبليغاتX
یه حس بارونی


یه حس بارونی

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...



یک تست روانشناسی

سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند :


یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است
و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد .

به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟

چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برا یافتن پاسخ صحیح به پايين صفحه مراجعه کنید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و اما پاسخ :

ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید .
اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا psychopath هستید .


یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند .


نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند.


بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود .


سعي كنيد در رفتار خود تجديد نظر كنيد!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!!!!!! !!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388| ساعت 19:10| توسط شبنم| |

از دل افروزترين روز جهان
خاطره اي با من هست به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس
عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم :
هاي بسراي اي دل شيدا بسراي
اين دل افروزترين روزجهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي

آسمان ياس سحر ماه نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
شور و شوق تو برانگيخته اند
تو هم اي مرغک تنها بسراي

همه درهاي رهايي بسته ست
تا گشايي به نسيم سخني
پنجره هاي را بسراي بسراي ...
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم

در افق
پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر غنچه ها مي شد باز

غنچه ها مي شد باز
باغ هاي گل سرخ باغ هاي گل سرخ
يک گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
چون گل افشاني لبخند تو در لحظه شيرين شکفتن

خورشيد چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شکوهي ... همه عالم به تماشا بر خاست
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم

دو کبوتر در اوج
بال در بال گذر مي کردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريايي با جفت خود
از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد هديه اي مي آورد برگهايش کم کم باز شدند

برگ ها باز شدند :
... يافتم يافتم آن نکته که مي خواستمش
با شکوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو آراستمش
تار و پودش را از خوبي و مهر
خوش تر از تافته ياس و سحر بافته ام
دوستت دارم را
من دلاويزترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است
دامني پر کن از اين گل که دهي هديه به خلق
که بري خانه دشمن
که فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست

در دل مردم عالم
به خدا
نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد

تو هم اي خوب من اين نکته به تکرار بگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يک بار و به ده بار که صد بار بگو

دوستم داري ؟ را از من بسيار بپرس
دوستت دارم را با من بسيار بگو


                                          فريدون مشيري

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388| ساعت 12:22| توسط شبنم| |

دستها بالا بود.

 هر کسي سهم خودش را طلبيد.

 سهم هر کس که رسيد،

 داغ تر از دل ما بود

 ولي

 نوبت من که رسيد،

 سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر؟

 يک پاسخ

 پاسخ يک حسرت!

 سهم من کوچک بود

 قد انگشتانم

 عمق آن وسعت داشت

 وسعتي تا ته دلتنگيها

 شايد از وسعت آن بود

 که بي پاسخ ماند!

 

                

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388| ساعت 11:54| توسط شبنم| |

 

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید                 

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

 

اگر عشق ارتفاع داشت         

من زمین را زیر پای خود داشتم         

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی              

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

 

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

 

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد                

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

 

اگر خواب حقیقت داشت              

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

 

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند          

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

 

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟                 

 کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟          

 آری بی گمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

 

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند     

و من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش می کردم      

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی

و ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388| ساعت 15:3| توسط شبنم| |

تو را دوست دارم

   گاهي كه از تو دور مي افتم به تمام ابرهايي كه بالاي سرت راه مي روند، حسوديم مي شود. آن وقت آرزو مي كنم كاش ابر كبودي بودم كه تو به خاطر باران دوستش داشتي.

   گاهي كه ديدنت محال مي شود، به ستاره ها چشم مي دوزم كه مرا به ياد برق نگاهت مي اندازند. و از ماه و خورشيد مي پرسم در چه روزي متولد شدند.

   وقتي نيستي، روحم رود سرگرداني است كه احوال تو را از همه درياها مي پرسد. موج هايي كه يك بار تو را ديده اند، هرگز به سكوت و ساحل نمي انديشند.

پيراهنم از من خوشبخت تر است، چون اولين كسي است كه نام تو را از صداي تام تام قلبم مي شنود. چه كاروان، چه قطار، چه پرنده هاي آهنين، هرچه مرا به سوي تو بياورد و فاصله ما را كم كند، دوست داشتني است. مهم نيست اگر حتي همه راه را در خواب باشم.

   هركه تو را يك بار ببيند، شاعر مي شود. من از روز ازل شعر مي گفتم و آن ها را براي فرشته ها مي خواندم. راستي پروانههايي كه لاي دفترچه هاي خاطرات خشك شده اند هم شاعرند.

   روزهاي ديدار هميشه باراني است. مثل هميشه فراموش مي كنيم چتري به همراه بياوريم و حرف هايمان زير باران تازه مي شوند. در اين اتاق، در اين همه تاريكي، چه صبح دلپذيري جريان دارد. چراغ را روشن مي كنم، روياهايم بيدار مي شوند.

   من حتم دارم دستي كه اولين گل سرخ را در زمين كاشت، خوب مي دانست كه يك روز انبوهي از آن تقديم تو خواهد شد.

              الفباي دلت را دوست دارم                

                                                              همين حالا برايم نامه بنويس

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388| ساعت 23:52| توسط شبنم| |

 قدرت انديشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
***************************************
اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388| ساعت 23:12| توسط شبنم| |

دلتنگ از زمين و زمان

دلتنگ از نبودن تو

دلتنگ از تقويم از ساعت با آن عقربه ها يش

عقربه هايي كه هميشه در كنار هم هستند

اما من وتو جدا از هم...

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388| ساعت 12:20| توسط شبنم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست