یه حس بارونی
درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...
سلااااااااام ببخشید که مدتی نبودم آپ کنم…. ولی حالا با یه پست کمی تا قسمتی جالب اومدم… فقط اومدم یه خاطره تعریف کنم!!!! آبروی هر چی سمپادیه بردم!!!!! یه مثال: امروز خواهرم بهم گفت:«شبنم جان، کمی در داخل اون گلدون آب بریز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!» منم یه لیوان(فکرشو بکنید، لیوان!!!) برداشتم و پر آب کردم… نشون خواهرم دادم گفتم اینقد خوبه؟! گفت: این که خیلی کمه… نصف آب لیوانو خالی کردم گفتم اینقدر خوبه؟!!! «نگه کرد رنجیده بر من فقیه نگه کردن عاقل اندر سفیه»!!!!!! بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گفت راست میگن بعضی از سمپادیا…………………………… منم گفتم: معلومه دیگه. واسه چی می گن پرورش استعداد های درخشان؟ یعنی ما رو بردن اونجا که استعدادهای درخشان نهفته مونو پرورش بدن. ولی مثل اینکه زیادی شکوفا شدیم!!! خلاصه به خاطر تما این سوتی های مضحک از همه ی سمپادیا وقعا معذرت می خوام!!!! فعلا………… لاینل واترمن داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن». م.ن: روی هر پله ای که ایستادی خدا یه پله بالاتره نه واسه اینکه بگه اون خداست و تو بنده اش،بلکه واسه اینه که دستتو بگیره و تو رو یه پله بالاتر بکشه... م.ن۱: خدایا منو تو گرداب سرنوشت تنها رها نکن.. کنارم باش و به من تحملی بده تا امواج سرسخت زندگی رو تحمل کنم... م.ن۲: خدایا خیلی خسته ام............................................ م.ن۳: م.ن مخفف: من نوشت!!!! سلام. دلم واست تنگ شده بود، می خواستم باهات حرف بزنم... تصمیم گرفتم بنویسم شاید واسه اینکه نوشتن راحت تره، حداقل راحت تر از فریاد زدن... آره... می نویسم چون نمی تونم فریاد بزنم... هیچوقت نتونستم... می دونی چرا؟ چون می ترسم... همیشه ترسیدم... از اینکه نکنه یه وقت بهت بی حرمتی کنم، چون موقع نوشتن آروم ترم... از اینکه صدام بهت نرسه می ترسم...از اینکه فریاد بزنم و این مردم دیوونه که همشون از آب یه چاه خوردن بهم بخندن... شاید با نوشتن می خواستم نشون بدم که جز فریاد زدن کار دیگه ای هم بلدم... ولی اگه یه وقت نوشته هامو نخونی چی؟ اگه تویی که فکر می کردم سنگ صبور همیشگی غصه هامی،هیچ وقت نامه هامو نمی خوندی چی؟ یعنی ممکنه تو هم منو تنها گذاشته باشی؟ چند روزیه که دلم گرفته...نه، مدت هاست که دلم گرفته... اما سکوت می کردم، اما چه قد سکوت؟ یعنی تموم عمرم باید سکوت کنم؟ دیگه خسته شدم... از خودم، از آدما، از شمشیر، از کتاب، از مداد و کاغذ همیشگی، از شعر، از قلم مو و رنگ و بوم خالی که همیشه منتظر یه تصویره، یه عکس بی مفهوم... بذار منم حرف بزنم... بذار یه بار برای همیشه همه چیزمو در مقابلت بشکنم: بغضمو، سکوتمو و.......غرورمو... بذار برای یک بار هم که شده از دنیای آرایه ها و بازی با کلمات بیرون بیام و برای اولین بار تو زندگیم رک باشم... حالا که توان فریاد زدن ندارم، بذار یاد بگیرم چطور با کلماتم فریاد بزنم... همیشه فکر می کردم،نه - مطمئن بودم – که تو کنارمی. حالا هم مطمئنم. پس حرفامو گوش کن... نذار از ناتوانیم تو فریاد زدن رنج بکشم... صمیمانه به حرفام گوش کن تا تو آرامش باهات درد دل کنم... همیشه فکر می کردم واسه هدف مهمی به دنیا اومدم، فکر می کردم همه ی آدما واسه هدف مهمی به دنیا اومدن... زندگی بی معنی بود، ولی تو با رویاهای رنگین بهشت بهش مفهوم دادی... بارها ازش خسته شدم... از خودم می پرسیدم که اگه قراره برگردیم اون دنیا، پس چرا از اولش اومدیم به این دنیای پر از رنگ و ریا؟ می بینی؟ هنوزم نتونستم فلسفه ی زندگی کردن و درک کنم... ازم دلگیر نشو...تنها به خاطر ایمان به تو و اینکه بهت اعتماد داشتم زندگی کردم... حرکت کردم... افتادم، گفتی تحمل کن... خسته شدم، گفتی تحمل کن... دلم شکست، به خاطر همین آدما که مثل سایه های سیاه و سفیدی اطرافم می چرخن، ولی بازم گفتی تحمل کن... و من تحمل کردم... چون می دونستم تو این دنیا هیچکی منو بیش تر از خودش دوست نداره و تو تنها کسی هستی که منو فقط به خاطر اینکه من هستم دوست داری... تو مفهوم رویا رو بهم یاد دادی و بهم فهموندی که رویاها کمک می کنن تا بتونم آدما رو که فقط بلدن زخم زبون بزنن، تحمل کنم. رویاهایی تو ذهنم ساختم، واسه تحققشون شور و شوق پیدا کردم... زندگی تو ذهنم مفهوم تازه ای پیدا کرد... برای رویاهام جنگیدم...واسه عقایدم جنگیدم، واسه افکارم جنگیدم ... و مهم تر از همه اینکه....... متوجه شدم تو، تو لحظه لحظه ی زندگیم حضور داری و کمکم می کنی... با کمک تو قدم به قدم به رویاهام نزدیک تر می شدم، می دونستم که اگه موفقیتی به دست میارم همش به خاطر اینه که تو کنارمی... ولی .... آدما، آره، بازم اونا بودن که سد راهم می شدن، اونا بودن که می خواستن بین من و تو فاصله بندازن... اونا بودن که نا امیدم می کردن... اونا خسته ام کردن... از روی نادانی تحقیرم کردن، از روی حسادت قلبم و به درد آوردن و هر چی که خواستن گفتن... درسته... اونا حسود بودن... چون تو با من بودی، نه، تو باهمه بودی... اونا بودن که باورت نکردن، صدات نکردن، اونا هیچ وقت باور نکردن که هرجا تو رو صدا کنن، همونجایی... چون رویاهای خودشونو باور نکردن، احساسات منو جریحه دار کردن، قلبم و آزردن ، و تلاشمو، رویاهامو، ایمانمو، غرورمو، همه رو زیر سوال بردن... و من خسته شدم... رنج کشیدم... و تو باز هم گفتی تحمل کن... و من با اینکه از تحمل خسته شده بودم باز هم به خاطر تو تحمل کردم... چون تو کنارم بودی و بهم آرامش می دادی... گفتی تحمل کن... همیشه همینو می گفتی. می گفتی اگه بخوای فرصت زندگی رو که واسه تحقق رویاها بهت دادم نابود کنی واسه همیشه باهات قهر می کنم... نمی خواستم باهام قهر کنی، نمی خواستم از دستت بدم، آخه تو تنها دوست من بودی... تو تنها کسی بودی که بهم آرامش می داد... به جز تو کسی رو نداشتم... به خاطر تو تحمل کردم... چون می خواستم پیشم بمونی... چون می دونستم اگه از پیشم بری دلم واست تنگ می شه... من تحمل کردم... ولی روز به روز غمگین تر می شدم از این دنیا و آدماش.. و این غم پاهامو سست می کرد... تو گفتی بمون... گفتی تلاش کن... گفتی موفق شو... ولی من با دل شکسته و پاهای خسته چطور می تونستم ادامه بدم؟ ولی هنوز امیدی بود: ایمان به تو و حضورت به من توان تازه ای می داد... نمی خواستم از پیشم بری... نمی خواستم حضورت رو ازم بگیری... تو گفتی بازم تحمل کن... از بهشتت گفتی... و من پرسیدم: خدایا... چرا باید اینقدر تحمل کنم؟ من تموم این مدت برای چیزی که اسمش زندگیه جنگیدم و به خاطر تو تحمل کردم... اما من چطور می تونم بازم این همه ناراحتی رو تحمل کنم؟ «زندگی می گن برای زنده هاست اما خدایا، بس که ما دنبال زندگی دویدیم برید این دل» تو بازم گفتی تحمل کن اما... اما دیگه خیلی دیر شده بود... من تو رویاهای دور و درازم غرق شده بودم فقط واسه اینکه دیگه نتونستم تحمل کنم. گفتی زندگی تو نابود نکن، منم نابودش نکردم... یه راه واسم مونده بود اونم اینکه از زندگی و آدماش فاصله بگیرم و تو دنیایی که واسه خودم، تو تنهایی و خلوت درست کرده بودم غرق بشم... حالا دیگه فقط با خودم حرف می زدم و با تو که فکر می کردم تو دنیای کوچیکم هستی و حرفامو می شنوی... ولی این هم سخت بود... چون احساس تنهایی می کردم... فکر می کردم دیگه هیچ کسو ندارم... بد تر از همه این که، دیگه تو رو کنار خودم حس نمی کردم... یعنی تو باهام قهر بودی؟ احساس تنهاییم واسه همین بود؟ گریه کردم... فریاد کشیدم... واسه اینکه گذاشته بودم ترکم کنی خودمو سرزنش کردم، حالا هم نمی تونم خودمو ببخشم... می دونم که از دستم ناراحتی... می دونم که تقصیر خودمه که دیگه کنارم نیستی... شاید تنهام گذاشتی... ولی تو مهربون تر از اونی هستی که نتونی منو ببخشی...شاید داری امتحانم می کنی، شایدم دارم تقاص پس میدم... چه روزگار غریبی، زمانی اونقد بهم نزدیک بودی که بدون به زبون آوردن کلمه ای حرف دلمومی خوندی ولی حالا... حالا اونقدر ازت دورم که حتی فریادم بهت نمی رسه... شاید واسه همینه که دنیام پر ازسکوت شده... آره... حالا تو ازم دوری و من مدت هاست که دلم گرفته و هر لحظه مو با این تردید که تو نامه هامو می خونی یا نه سپری می کنم... خدایا! من واقعاً خسته ام... دیگه هیچ چی رو نمی تونم تحمل کنم... با من آشتی کن... من بدون تو خیلی تنهام... بذار یه بار دیگه از با تو بودن احساس آرامش کنم... بذار این سکوت هزار ساله رو بشکنم... بذار بهت بگم چقد تنهام... سرم خیلی درد می کنه... آخه این مدت که دور از تو بودم هیچکس نبود که به حرفام گوش کنه... من مجبور بودم حرفامو پشت انبوهی از آرایه های ادبی پنهون کنم چون از گفتنشون به این آدمایی که باعث شدن من از تو دور بشم می ترسیدم... امروز برای اولین بار بعد از مدت ها تصمیم گرفتم ساده و بی پرده بنویسم چون خسته شده بودم... چون دلم واست تنگ شده بود... دلم می خواد سرمو روی شونه های مهربونت بذارم و آروم گریه کنم... دلم می خواد باهات درد دل کنم... دلم می خواد تو آغوش تو به خواب برم... یه خواب آروم و راحت، واسه همیشه... خوابی که چشم روحمو واسه همیشه به روی این دنیا ببنده... خدایا، کمکم کن... صدامو بشنو... باهام دوست باش... «نذار باور کنم تنهای تنهام، نمی خوام با کس غیر از تو باشم...» اگه تو باهام نباشی دنیا واسم از جهنم بدتر می شه... در این صورت چه دلیلی داره از جهنم بترسم؟ به حرفام گوش کن... بذار از تموم لحظه های تلخ تنهاییم بگم که از مرگ بدتر بود...و از گریه هام... می خوام برای اولین و آخرین بار تو زندگیم فریاد بزنم و بلند بگم: می دونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده... آيا خدا هست ؟ مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. پ.ن:اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.او جانشین تمام نداشتن هاست... پ.ن۲: خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام ! پ.ن۳: می دونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده... ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیاش آمده.
اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک میاندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم، این است :
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

