تبليغاتX
یه حس بارونی


یه حس بارونی

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...

سلام. همونطورکه می دونید مدتیه که از اشعار خودم تو وبلاگ نذاشتم. ولی حالا تصمیم دارم یکی از اشعارمو واستون بذارم. امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد!!

چه شب تاریکی...

چه شب تاریکی...

ماه پنهان شده از تنهایی

آسمان تیره­تر از تنهایی

من و تنهایی من خسته از این درد و سکوت،

توی تنهایی شب که گنگ و مبهم مانده است،

خسته و خیره به خلوت دلم می نگریم

منو تنهایی من خسته و تنها ماندیم

من تنها نه دل سوخته و چشم به ره،

و نه از دوری تو شاکی، نه...

توی تنهایی­ام از رفتن تو حرفی نیست

توی تنهایی من حرف دل از مرگ گل است

توی تنهایی من سکوت باران مرگ است

توی این خلوت دل عشق سراب و خواب است

عشق تو خالی از احساس و شگفتی­ها بود

عشق تو عشق نبود، عادت بود

عشق من میان عادت دل تو گم شد

عشق من دیگر نیست!!!

عشق من دیر زمانی ست که در تاریکی ست

همچو تاریکی شب محو و سیاه

خالی از پرتو تابنده­ی ماه...

ماه من کو؟ کجا رفته مگر؟

ماه من قصه نبود

ماه من تنها بود...

عشق من همچو شب است...

ماه شب رفته و پنهان شده از تنهایی

ماه عشق من چه؟

ماه من رفته دگر

عشق من تاریک است

ماه من نیست، کجا رفته مگر؟

ماه من، نزد من آی!

آسمان دل من روشن کن

گر نخواهی عشق را تاریک، تو،

خلوت و تنهایی­ام را از کنارم دور کن

ماه من دوری بس است،

بازگرد و این شب تاریک را پر نور کن...

 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388| ساعت 22:27| توسط شبنم| |

 

لحظه­ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه­ام مستم

باز می­لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های، نخراشی به غفلت گونه­ام را، تیغ

های، نپریشی صفای زلفکم را، دست

و آبرویم را نریزی دل!

ای نخورده مست،

لحظه­ی دیدار نزدیک است...

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388| ساعت 0:17| توسط شبنم| |

شيطان ونمازگزار  

 

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش

را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))

وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر

باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

داستان:

کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد

چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير

دريافت کنيد. پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور کلي نجات بخشد.

اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد.

 

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388| ساعت 0:40| توسط شبنم| |

يك همچو برادري... داستاني جالب و خواندني  


يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388| ساعت 23:33| توسط شبنم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست