تبليغاتX
یه حس بارونی


یه حس بارونی

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...

سلام. همونطورکه می دونید مدتیه که از اشعار خودم تو وبلاگ نذاشتم. ولی حالا تصمیم دارم یکی از اشعارمو واستون بذارم. امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد!!

چه شب تاریکی...

چه شب تاریکی...

ماه پنهان شده از تنهایی

آسمان تیره­تر از تنهایی

من و تنهایی من خسته از این درد و سکوت،

توی تنهایی شب که گنگ و مبهم مانده است،

خسته و خیره به خلوت دلم می نگریم

منو تنهایی من خسته و تنها ماندیم

من تنها نه دل سوخته و چشم به ره،

و نه از دوری تو شاکی، نه...

توی تنهایی­ام از رفتن تو حرفی نیست

توی تنهایی من حرف دل از مرگ گل است

توی تنهایی من سکوت باران مرگ است

توی این خلوت دل عشق سراب و خواب است

عشق تو خالی از احساس و شگفتی­ها بود

عشق تو عشق نبود، عادت بود

عشق من میان عادت دل تو گم شد

عشق من دیگر نیست!!!

عشق من دیر زمانی ست که در تاریکی ست

همچو تاریکی شب محو و سیاه

خالی از پرتو تابنده­ی ماه...

ماه من کو؟ کجا رفته مگر؟

ماه من قصه نبود

ماه من تنها بود...

عشق من همچو شب است...

ماه شب رفته و پنهان شده از تنهایی

ماه عشق من چه؟

ماه من رفته دگر

عشق من تاریک است

ماه من نیست، کجا رفته مگر؟

ماه من، نزد من آی!

آسمان دل من روشن کن

گر نخواهی عشق را تاریک، تو،

خلوت و تنهایی­ام را از کنارم دور کن

ماه من دوری بس است،

بازگرد و این شب تاریک را پر نور کن...

 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388| ساعت 22:27| توسط شبنم| |

سلام. ببخشید که برای یه مدت طولانی آپ نکردم. و احتمالا بعد این هم به خاطر امتحاناتم یه مدت نتونم بیام.

حالا هم اومدم که مثل همیشه از دلتنگی هام بنویسم...

خیلی زود گذشت... انگار همین دیروز بود... بذارید از اولش بگم...

نه می خوام از کسی انتقاد کنم، نه می خوام تعریف کنم،نه گله و نه هیچ چیز دیگه...

فقط از دل خودم می نویسم...از اون چه که بهش فکر می کردم...

اولش همه باهم غریبه بودیم... حتی اونایی که همو می شناختن... و من جز تعداد معدودی کسی رو نمی شناختم. چقدر از دیدن هم خوشحال می شدن و با شوق از هم استقبال می کردن. اون روز 1 مهر87 بود. یعنی روز اول مدرسه و... امروز...

امروز آخرین روزشه... تفاوت امروز با اونروز اینه که  اونروز همه با خنده و شادی با هم روبرو می شدن، امروز با ناراحتی و اشک و گریه. اونروز همه غریبه بودن، امروز آشنا. اونروز همه به هم سلام می دادن، ولی امروز همه فقط با دوستاشون خداحافظی می کردن.

چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود... با اینکه گاهی تحملش سخت بود ولی انگار به سرعت باد گذشت...

این چیزی بود که از اول باید می گفتم، ولی اون اصلیه از آخر شروع می شه...

امروز آسمون بارونی بود. درست مثل چشمای اون  و آسمون دل من...

همیشه عاشق بوی بارون بودم و صدای نم نم بارون دیوونه م می کرد. آره... امروزم داشت بارون می بارید. امروز حال و هوای دل همه بارونی بود... با اینکه بارون همیشه به دلامون آرامش و هدیه می ده، ولی بعضی وقتا هم هست که خیلی دلگیر می شه، گرچه همینش هم آرامش بخشه...

امروز روز ناراحت کننده ای بود... مخوصا واسه منو مهدیس که سال بعد کلاسمون از هم جدا می شه. می دونم که قبلش هم می دونست که من می خوام تجربی بخونم، ولی انگار نمی خواست باور کنه...

هر چند منو اون تابستون تو باشگاه با همیم، ولی انگار قراره دلامون بدجوری واسه هم تنگ بشه...

خب...بگذریم.... ازخودم می گم...

من آدم احساساتی هستم ولی انگار این احساس فقط تو مواقع تنهایی و شاعری کنارمه...

شاید زمانی که باید نمی تونم بروزش بدم...

ولی حالا می خوام برای اون بنویسم؛ حالا که آسمون دلم ابری تر از همیشه س . حالا که چشام بارونیه...

امروزم هوا بارونی بود. حالا هم هوا بارونیه حالا که من واسه اون می نویسم. پس واسه همینه که بارون یه حس بزرگه، یا بهتر بگم: بارون بزرگترین حس دلای آدماست... پس...

 

روزهای بارانی را به خاطر بسپار، باران شاعر را عاشق تر می کند...

 

«حرف آخر»

هوای گریه کردن و

دلم یه چشم تر می خواد

دوباره بغض و می شکنم

خاطره ها یادم می یاد

نامه هاتو وا می کنم

عکستو پیدا می کنم

به خاطر تو هم شده

اشکامو حاشا می کن

به خاطر تو هم شده

یه کم می خندم الکی

با گریه زیر لب می گم

خداحافظ یواشکی!

خداحافظ، می رم اما، پر از دلتنگی ام

خداحافظ، که داغون شد، غرور سنگینم

می رم اما، دلم هر جا، برم باز پیشته

برم هرجا، بازم این دل، توی آتیشته

به یادم باش و مثل شعله خاموشم نکن

خداحافظ، خداحافظ، فراموشم نکن

دلم، شکست

دارم،می رم

دلم، شکست

دارم، می میرم

«پویا بیاتی»

 

پ.ن: خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام، خداحافظ به شرطی که نفهمی تر شده چشمام، خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید، به یاد آسمونی که منو از  چشم تو می دید...اگه گفتم خداحافظ، نه این که رفتنت ساده ست، نه اینکه می شه با ور کرد دوباره آخر جاده ست، خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویا ها، بدونی بی تو و با تو، همینه...رسم این دنیا!!! خداحافظ خداحافظ همین حالا، خداحافظ...

 

 

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388| ساعت 23:45| توسط شبنم| |

زندگی...

 

زندگی زیستن ثانیه هاست

 

زندگی معنی خوشبختی هاست

 

زندگی لحظه ی جاری شدن یک رود است

 

زندگی ثانیه ی اول یک دیدار است

 

زندگی یعنی من، یعنی تو

 

زندگی شروع یک لحظه ی تو

 

زندگی معنی با هم بودن

 

لحظه های خوش عاشق بودن

 

زندگی قدم زدن در باران

 

غرق زیبایی چشمه ساران

 

زندگی لذت یک لحظه نگاه

 

زندگی زیستن ثانیه ها

 

من تو را به زیستن ثانیه ها می خوانم

 

تو مرا به یک نگاه می خوانی

 

من تو را تا به ابد می نگرم

 

تو به لبخند خودت، معنی هر ثانیه ای

 

من برای تا ابد زیستن ثانیه ها

 

به نگاهی که مرا یاد کند می نگرم

 

من تو را می نگرم

 

تو مرا می خوانی

 

و همین معنی هر ثانیه است:

 

زندگی آری، زیستن ثانیه هاست

 

لحظه هایی که پر از دیدار اند

 

زندگی معنی با هم بودن

 

و نگاهی از تو

 

و نگاهی از من...

  

نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387| ساعت 13:2| توسط شبنم| |

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

 

و باز هم دلتنگی...

 

چه حس غریبی ست این دلتنگی، حسی که مجبورت می کند کنار نور یک شمع کوچک بنویسی و با خود بگویی: چه حس شاعرانه ای!

 

تاریکی را دوست ندارم، چرا  که سکوت لحظاتم را چندین برابر می کند.

 

اگر می خواهم بنویسم، این میل به نوشتن صرفاً به خاطر آرام شدن نیست...

 

من می نویسم چون نمی توانم فریاد بزنم... بغضی گلویم را می فشارد، بغضی که هرگز نترکیده...

 

چه حس غریبی ست این دلتنگی، حسی که هیچ گاه شاعر را رها نمی کند... اما شاعر همواره در حال سرودن است... نمی دانم، شاید

 

دلتنگی ها حس شاعرانگی  اش را چندین برابر می کند...

 

از تنهایی بیزارم... آخر این سکوت کهنه، در تنهایی معنا می یابد... هر چند، وسعت این سکوت، به قدری ست که لحظه های کوچک

 

با هم بودن را نیز از ما می گیرد و در عمق صداها و نواهای همیشگی نیز نفوذ می کند...

 

چه دنیای غریبی ست، از سرزمین نور آمده ایم و در تاریکی فرو خواهیم رفت...

 

اما این تاریکی محدود به جسم ماست... چون اگر این تاریکی دنیا ما را رها  کند، نشانی از نور اخروی و ابدی که وعده ی راستین معبودمان

 

است، خواهیم یافت... نوری که روحمان را در بر می گیرد...

 

من از غنچه ی غمگینی که در میان هزاران خار روییده است، تنهاترم...

 

چه کسی وسعت تنهایی مرا درک خواهد کرد؟... اشکالی ندارد، این نیز بگذرد...

 

شمع به من وفا نمی کند، همانطور که به پروانه وفا نکرد...  نورش رفته رفته کم می شود و ناگهان، خاموشی همه جارا فرامی گیرد...

 

من از تاریکی بیزارم. اما چگونه از آن بگریزم در حالی که شمع آن را به من هدیه  خواهد داد؟!

 

از شمع نیز بیزارم... زیرا او روشنایی کاذب را به ما می بخشد تا همچنان که روح ما در ظلمت غرق می شود، احساس کنیم در روشنایی هستیم

 

و در تاریکی  بسوزیم و نابود شویم و... ای وای بر تاریکی...

 

و نور شمع همچنان کم و کمتر می شود و حس شاعرانگی شاعر را بیش از پیش بر می انگیزد:

 

 

شمع جادوی سکوت آدمکهاست

 

                  فرجام حیات پروانه ی تنهاست

 

                                       در عصر جفا و ظلم و تنهایی انسان،

 

                                                  گویند که شمع، سوزاننده ی دلهاست

 

 

وبه قول شاعری شاید همچو من ... :

 

 

شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟

 

               گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی

 

                             سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد:

 

                                                  گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

   

   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com                             

                                                                                                                                   بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com                                                                                                                                                                   بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

                                                                                             

و حالا یک نفس عمیق، سرنوشت یک شمع کوچک و در حال خاموشی را در دست می گیرد، و لحظه ای  بعد، تاریکی، و باز هم

 

تاریکی، و باز هم...

 

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

            اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

                              
نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387| ساعت 22:38| توسط شبنم| |

سلام دوستان. ممکنه که این شعر آخرین مطلبی باشه که تو این وبلاگ می ذارم. بعد از این ممکنه حتی این وبو حذف کنم. البته این هنوز قطعی نیست و ممکنه که نظرم عوض بشه و تو جمع شما عزیزان بمونم. به هر حال اگه قرار باشه برم از همین حالا با شما خداحافظی می کنم. دوستانی که دوست دارن بعد از این باز هم در جریان آثار و اشعار من باشند می تونن از طریق ایمیل با من ارتباط برقرار کنن.

اینم از ایمیل:baran_mas@yahoo.com            

 

امیدوارم از شعر جدیدم خوشتون بیاد.

 

 

تو ای سرود زندگی...

 

نوای تو چگونه است

تو ای سرود زندگی

تویی که یک کلام تو

سکوت را نثار کرد

سکوت سهم من نبود

سکوت سهم عاشق است

تو ای سرود زندگی

به من بگو نوای تو

چگونه نور عشق را

به قلب من نثار کرد

سکوت سهم من نبود

عشق، از آن من نبود

عشق اگرچه تلخ نیست،

قسمت قلب من نبود

تو ای نوای قلب من

تو ای سرود زندگی

پاسخ قلب خسته را

پس تو چرا نمی دهی

نگو که در نوای ساز

در این دمِ ترانه ساز

تو هم سکوت کرده ای

تو ای سرود زندگی

کلام تو چگونه است

که آن زمان که خواندمش

بغض من آرام شکست

بغض من از غصه نبود

بغض من از عشق نبود

در این سکوت لحظه ها

قسمت من اشک نبود

خسته و درمانده شدم

از این سکوت لحظه ها

تو ای سرود زندگی

چرا رها نمی کنی

از این سکوت بد، مرا

دلم اسیر درد شد

چشمم تهی ز اشک شد

اشک من آرام گریخت

دلم چرا رها نشد؟

دلگیرم از درد و سکوت

از این اتاق سوت و کور

تو ای نوای قلب من

کو سهم من از عشق، کو؟

سفر که سهم من نبود

رفتن فقط بهانه بود

بهانه ای برای دل

که سرد و بی ستاره بود

سفر سکوت عشق بود

عشق مسیر جاده بود

تو ای سرود زندگی

سکوت تو چگونه بود

چرا تو را بخوانمت؟

تو ای سرود زندگی

مگر سکوت لحظه ام،

تو را زیاد من نبرد؟

خدا برای من بس است

خدا رفیق لحظه هاست

دلم زِ آواز تهی ست

سکوتم اما پرصداست

تو را صدا نمی کنم

تو ای نوای زندگی

من از سکوت تو پرم

تو از صدای من تهی

خدا برای من بس است

خدا پر از ترانه هاست

خدا همیشه با من است

خدا رفیق لحظه هاست...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387| ساعت 14:51| توسط شبنم| |

Image and video hosting by TinyPic

سلام

 

 

پاییز هم گذشت. درست مانند بهار و تابستان که آمدند و رفتند و به خاطره ای دور و دراز مبدل شدند. پاییز که می آمد، با خود می اندیشیدم

 

که بهترین لحظات امسال نزدیک می شود. من چه می دانستم که همین لحظات همیشه شیرین این بار به خاطره ای تلخ بدل خواهد شد...

 

خاطره؟ خاطره نه، لحظات تلخ... لحظاتی که شاید هیچ گاه فراموش نشوند...

 

پاییز غمگین نیست... پاییز مسرور است... ای پاییز مسرور، چرا  این بار برای من، غم را  به  ارمغان آوردی؟    ای  کاش کاری 

 

می کردی که با ناراحتی با تو وداع نکنم. ای کاش می گذاشتی که ازصدای  باران و خش خش برگ های زرد و نارنجی خاطره ای خوش

 

داشته باشم. ای پاییز، چرا این بار با من ناسپاسی کردی؟

 

من غمگینم... غمگین تر از همیشه... هر گاه به پاییز پشت سرم  نگاه می کنم، آرزو می کنم که شب یلدایش نیز بگذرد تا من با خیالی آسوده

 

اما مردد ،به  دنبال راه چاره ای برای فراموش کردن این پاییز غم انگیز باشم.

 

چرا پاییز شعرهایم را به نبرد می خواند؟

 

من فقط می خواستم آسوده زندگی کنم. ای پاییز زندگی ام، تو بگو، این همه پریشانی برای چیست؟

 

ای کاش می توانستم در دنیای خودم کلبه ای بسازم و تنها و آسوده در آن زندگی کنم.

 

پاییز من! چرا مجبورم کردی سنگ صبور دیگران باشم در حالی که خود  سنگ صبوری می خواستم؟

 

پاییز زندگی مرا رها کرد و این بار تنها کسم خداست. خدایی که در طول زندگی هیچ گاه تنهایم نگذاشته است...

 

خدایا، آرامش را به قلبم باز گردان تا با تکیه برتو، در راه رویاهایم گام بردارم...

    

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             شبنم (باران)

 

 

یادتون نره که جوجه هاتونو بشمرید...

 

امیدوارم شب یلدایی خوب و پر از خاطره داشته باشید.......

                   

                                          از طرف بارانِ سکوتِ پاییز، شبنم

 

 

 

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387| ساعت 21:16| توسط شبنم| |

سلام دوستای گلم

تأخیر طولانی من در به روز کردن این وب رو مورد عفو قرار بدید.

امیدوارم که خوب باشید.

 

Image and video hosting by TinyPic

 

امروز می خواهم از دلتنگی هایم بنویسم.....

از همان دست های یخ زده ای که اکنون لرزان لرزان در حال نوشتن هستند.

آه.. چه دنیای غریبی ست...

حالا حتی شعر هایم نیز در تنهایی و در قعر سرما به سکوت ساحل می اندیشند...

دنیای من از هم اکنون سرشار از سکوت خواهد شد...

آری، سکوت، شاید به این طریق بتوانم به جای تکرار روزمرّگی ها کمی  تأمل کنم،کمی بیاندیشم، به خوشی هاو امیدواری ها و نومیدی ها و دلتنگی هایم...

اما چرا فقط سکوت، چرا نومیدی، چرا دلتنگی و چرا تنهایی؟

چرا سرما   باید  امیدهای   مرا  از  بین  ببرد؟  و چرا  با  هر بیت شعر، اشک های شاعر باید سرازیرشوند، و یا  دلتنگی اش او را به سمت پنجره بکشاند و به تماشای باران وا دارد؟

چرا باران، همان واژه ی عجیبی که آرامش  می بخشید، اکنون حتی صدایش نیز بایذ پیام آور غم باشد؟

چرا باران شاعر را به سکوت دعوت می کند؟

اومی فهمد، او حس می کند،فقط او می داند دلتنگی های شاعر از چیست... شاید همین باعث می شود تا او شاعر را برای چند لحظه به آرامش دعوت کند. اما چرا غم باید صدای باران را از شاعر بگیرد؟

و چرا روزگار،  تک تک جملات  و شعرهایم را به میزگرد سکوت دعوت می کند؟

شاید می خواهد به همه بگوید که دلتنگی های شاعر پایانی ندارد...

و او بایددر تنهایی بنویسد ،در سکوت اشک بریزد و در جمع از روزمرّگی ها وضعیت آب و هوا صحبت کند و درست همانند دیگران بخندد...

و این سرنوشت اوست... چون او می فهمد، احساس می کند، درک می کند،می بیند و می شنود...

پس ای شاعر، درک کن، بشنو، ببین، اما شاد باش و زندگی کن تا همه بدانند:

این ما هستیم که تقدیر را به دست می گیریم، تقدیر همچو نوشته ی کمرنگی پاک می شود، اما ما اینجا هستیم  که تا بی نهایت ادامه دهیم، تا آنجا که بتوانیم ثابت کنیم که عاقبت دو خط موازی تقدیرشان نیست، یک  رابطه ی ریاضی هم نیست، بلکه فقط یک واققعیت است:

دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند....

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387| ساعت 23:52| توسط شبنم| |

سلام. این هم شعر جدیدم با عنوان سنگ صبور. امیدوارم لذت ببرید. ما رو از نظراتتون بی بهره نذارید.

 

سنگ صبور

 

باد واژه ایست از جنس سفر کردن و وزیدن

باد سفر می کرد و همه جا را می پیمود

جنگل، کوه، دشت، صحرا

و باد همه چیز را می دید

و از همه عبور می کرد

همه غمگین بودند و باد، سنگ صبور شد

درخت، طاقت زردی برگ ها را نداشت

و آن ها را به باد سپرد

بید می خواست شاخه هایش را رها کند

و باد وزید و بید، شاخه های پریشانش را به باد سپرد

صحرا انگار، سالها گردگیری نشده بود!

وصحرا گرد و غبارش را به باد سپرد

آبی آسمان پشت ابرها ناپدید شده بود

آسمان دلگیر شد و ابرها را به باد سپرد

دشت، پر از ناگفته ها بود

و دشت، قاصدک ها را به باد سپرد

باد، کوله بارش سنگین شد

باد، غمگین و بی طاقت شد

باد، خود سنگ صبوری می خواست

باد از خشکی گذر کرد، و راهی دریاها شد

دریا غم باد را می دید

و دریا، سنگ صبور باد شد

باد دریا را موج گون کرد

و دریا دلش را به باد سپرد

و باد، همچون پر، سبک شد

و باد نیز دلش را به دریا سپرد

حالا دیگر نه دشت و نه صحرا

فقط و فقط باد و دریا

باد این بار بر فراز دریا گردش می کرد

و دریا موج گون می شد

تا این که بادی آ مد و باد را با خود برد!

و دریا بی باد شد و باد بی دریا

اما پس از آن،

باز هم دریا مواج،

و باد رها و سبک بود

چون دل دریا با باد،

و دل باد با دریا بود......

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387| ساعت 20:23| توسط شبنم| |

سلام به همه شما دوستان عزیزم. هدف من از درست کردن این وبلاگ، این بوده که بتونم با استفاده از انتقادات شما،  در نویسندگی و شعر، پیشرفت کنم. در پی همین نظرات شما دوستان، من شعر «بی تاب» رو ادامه دادم و تو وبلاگ گذاشتم تا شما هم بخونید. امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد. باز هم ما رو از نظرات خودتون بهره مند کنید. با تشکر...

 

بی تاب

 

من آبگیرم

آبگیر کوچکی در ورای دشت

و تو آبی

آب پاکی زچشمان ابر

گاه چون شبنم به روی برگ سبز

من آبگیرم

و زندگی ام همه از آب است

تو آبی و بی تو

زندگی ام فریاد است

فریادی از ورای سکوت،

و سکوتی سرشار از خالی، از هیچ

گر تو نباشی، گودالی بیش نیستم

گودالی که رهگذری در آن افتد؟

نه، نه، هرگز، نمی خواهم گودال باشم

من آبگیرم، نه گودال

پس بیا تا با وجودت،

وجود ناتوانم جانی بگیرد

بیا که بی حضورت،

بی تاب می شوم

تو آبی، آبی زلال

پس بی تابی ام را دریاب

آه، آری، من آبگیرم

بی تو ای وجود هستی بخش

به راستی، من چه بی تابم

بیا ای که وجودت

به نیستی ام هستی می بخشد

می خواهم هستی ام را با تو،

فریاد بزنم

باید بدانی و بدانندکه:

من چون آبگیر کوچکی هستم،

در آغوش دشتی وسیع

و تو...

همان آب پاک و زلالی،

که

از نبودنش بی تاب می شوم...

نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387| ساعت 15:44| توسط شبنم| |

سلام. امیدوارم از شعر جدیدم خوشتون بیاد. ما رو از نظراتتون بهرمند کنید

 

بی تاب

 

من چون آبگیر کوچکی هستم،

                                                در آغوش دشتی وسیع

                   و تو...

                                             همان آب پاک و زلالی، 

                                                                                    که

                                                                       از نبودنش بی تاب می شوم...

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387| ساعت 15:7| توسط شبنم| |

سلام دوستان. شعر دیگری سرودم که امیدوارم خوشتون بیاد. از حامد افشاری. سکوت و حسین منصوری هم تشکر می کنم که همیشه منو از نظراتشون بهرمند می کنن.

 

دل من...

 

دل من با دل تو

چه خوشی ها می کرد

دل من، عاشق بود

دل من چیزی بود،

مثل یک ماهی کوچک ته حوض

مثل پازل سرگردانی،

که به دست کودکی بازیگوش،

قطعات کوچکش شکلی می شد

دل من عاشق بود و به نگاهی

ز دو دیده ی پریشان تو قناعت می کرد

و تو رفتی و دلم تنها شد

و چون بادبادکی در آسمان رها

و دلم بی تو گریست

دل من چیزی بود،

که به دیدن تو حتّی یک دم

چه خوشی ها می کرد!

دل من تنها شد

دل من بغضی داشت،

که چون بادکنکی ترکید

و دلم بی تو چه سخت

روزهایش را سر می کرد

دل من بی تو گریست

دل من بی تو چه تنها و غریب

در سکوتی که به اندازه ی یک بغض است

لحظه هایش را سپری می کرد

چه سکوتی، چه صدایی

دل من تنهاترین است

دل من سخت شکست

دل من منتظر است

دل من می خواهد،

با دل تو چه خوشی ها،

چه خاطره ها داشته باشد

دل من منتظر است

من دلم بی تو چه تنها شده است

دل من نجوا کنان،

به سکوت گیاه چنگ می اندازد!

دل من می گوید:

برگرد که بی تو من چه تنها شده ام...

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387| ساعت 20:26| توسط شبنم| |

سلام به شما دوستان عزیز. از نظراتتون ممنونم.شعر دیگری با عنوان (( انتظار )) براتون گذاشتم و امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیره. ما رو از نظرات ارزشمندتون بی نصیب نکنید.   

 

      *     *     *

   *     *     *     *

* انــــــتــــــظـار   *

   *     *     *     *

       *     *     *

 

انتظار واژه ی من است

 انتظار دیدن گریه ی ابرها

  گردش در کوچه باغ یادها

   انتظار، برگریزان پاییزی درخت هاست

 

 انتظار را می شناسم، می فهمم

  همراه آن من می زیم در فصل ها

   سال ها در پشت شیشه دیده ام

    برگریزان، خاطره ها، باران را

 

  سکوت همدم تنهایی من است

   می دانم تو باز نخواهی گشت

    می دانم انتظارم بی پایان است

     سالهایم به بیهودگی گذشت

 

   دلم می گیرد از این همه غربت

    بیا برگرد صبرم بر لب آمد

     ندارم طاقت اینجا پشت شیشه

      بیا که انتظارم بر سر آمد

 

    خسته ام از انتظار

     خسته از پاییز و از برگریزان

      خسته از دیدار یاد و خاطره

       خسته ام از گریه ی این ابرها

 

     پیش از این ها باران دلنشین بود

      پرتوان سرخ رنگ غروب

       آرامش ابدی بر دل بود

        پیش از این ها آری، خدا اینجا بود

 

      حال اما آسمان به رنگ دیگریست

       باران اینبار دلم ابری کند

        پرتوان سرخ رنگ غروب

         اشک از چشمانم جاری کند

 

       انتظار من به رنگ دیگریست

        رنگ تاریکی به گمنامی دوست

         من دلم اینجا خدا خواهد، خدا

          که کسی جز او تسکین دلم نیست

نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387| ساعت 15:12| توسط شبنم| |

سلام دوستان. شعری گفتم از پاییز و اون رو تو وبلاگ گذاشتم.

فقط خواهشی ازتون دارم اونم اینه که اگه انتقادی راجع بهش دارین به طور واضح و با دلیل بگین.

مطمئن باشین که انتقاداتتون مورد توجه من قرار می گیره.

در ضمن، می تونید فصل مورد علاقه خودتون رو بگین.

از سکوت، حامد افشاری، حسین منصوری، سالار عبدی و خجسته هم تشکر می کنم که نظر داده بودن.

اگه این شعرو الان تو وبلاگ گذاشتم دلیلش این بوده که فقط می خواستم بگم :

 

آن هایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند،

    هرگز نمی فهمند که پاییز، همان بهار است که عاشق شده است. 

 

پــــــــایــیـــــــز

 

پاییز غمگین نیست

 پاییز مسرور است

  پاییز صدای پای آب است

   آبی که چون اشک از چشمان ابرها جاری می شود

    و چون قطره ای کوچک خود را به شیشه می کوبد

     پاییز صدای خش خش برگها

      زیر پای عابران خسته است

       عابرانی که عاشق اند و به آوازی

       از تک پرستوی جزیره دلخوش اند

      چه کسی می گوید پاییز

     فصل اشک و غم و غصه است؟

    پاییز زیباست

   فصل تولد عشق است

  پاییز دوست داشتن را می فهمد

 خود دوست می دارد

خود عشق می ورزد

 پاییز، غروب دریای شمال است

  هنگامی که من و تو

   دست در دست هم آن را می نگریم

    دیوار زیبا نیست

     دیوار نفرین است

      نفرینی برای پاییز

       پاییز دیوار ندارد، میان من و تو

        پاییز ما بودن را می خواهد

        پس همواره به یاد داشته باش که:

       پاییز غمگین نیست

      پاییز مسرور است

     و پاییز فصل تولد ابرهاست

    ابرهایی که می بارند

   و من و تو را

  تا بلندای آسمان

 وتا دور دست رویاها می برند...................

نوشته شده در جمعه 14 تیر1387| ساعت 19:9| توسط شبنم| |

سلام دوستان. به مناسبت روز مادر شعری گفتم که اونو براتون گذاشتم. امیدوارم خوشتون بیاد.

                           مــــادر

 

مادرم عشق تو را با چه کسی باید گفت*********    مهربانی تو را با چه زبان باید گفت

 

ارزش بودن با تو چه کسی خواهد دید  *********    از پس دیدن آن با چه زبان خواهد گفت

 

قلب من با تو بسی شاد زید          *********    شادی قلب مرا با تو چه کس خواهد گفت

 

من ز دیدار تو آرام شوم             *********    آرمیدن مرا با تو چه کس خواهد گفت

 

چهره ات پر نور چون خورشید است   *********    روشنایی تو را با چه کسی باید گفت

 

من در اندیشه که ای مادر خوب       *********    خوبی روح تو را با چه روش باید گفت

 

عشق تو روح مرا لبریز کرد                 *********    وصف این روح مرا با چه زبان باید گفت

 

اشک در چشمان غمبارت نیست        *********    غم چشمان تو یک روز چه کس با من گفت

 

دل به این غصه ی تو تاب نیارد مادر  *********    مادرم غصه نخور، با چه زبان باید گفت

 

قلبت ای خوب به پاکی خداست         *********   پاکی قلب تو را با چه کسی باید گفت

 

این دل کوچکم ارزانی تو             *********   صدق این گفته ی من با تو چه کس خواهد گفت

 

دوستت دارم مادرم ای خوب من     *********   عمق این احساس را با تو چه طور باید گفت

 

مادرم در غم و شادی به تو می اندیشم** چه در اندیشه ی من می گذرد، با تو چه کس خواهد گفت

 

 

                              نظر یادتون نره ها؟؟؟!!!

نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387| ساعت 22:23| توسط شبنم| |

 

سلام. این هم شعر دیگری از خودم ، امیدوارم خوشتون بیاد.

 

دیروز را بهانه برای تو،

امروز را بهانه برای عشق،

فردا را بهانه برای من،

روزها را بهانه برای گذر.

    ********

گذراز دیروز برای حال،

گذر از حال برای فردا،

گذر از فردا و فرداها،

گذر از عمر برای تو.

   ********

زندگی را بهانه برای عبور،

زندگی را لحظه ی گذر دیدی.

و چه سخت و سنگین است،

زندگی برای عبور.

   ********

زندگی را بهانه برای عشق،

زندگی را بهانه ی دوستی کردم.

عشق را بهانه برای گذر،

عشق را بهانه ی رفتن کردی.

   ********

عشق بهانه ی زندگی ام بود،

زندگی ساحل سکوتم بود،

سکوت، واژه های در خلوت،

واژه، شعر در انزوایم بود.

    ********

شعرهایت بهانه برای گذر،

شعرهایم بهانه ی صحبت بود.

صحبتم از شعر و گل و بلبل، 

صحبتت همه از رفتن بود.

      ********

سال ها گذشت و من و تو،

حرفهایمان خیس و در زیر باران بود.

حرفهایم حکایت از دیروز،

 حرفهایت بهانه ی رفتن بود.............

 

 

 

                   نظر یادتون نره ها؟؟!!!

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387| ساعت 15:22| توسط شبنم| |

سلام دوستان.در این قسمت می خوام جدید ترین شعرم رو براتون بزارم. امیدوارم خوشتون بیاد.

 

همه بی خبرند

ز من خسته و بی جوش و خروش

ز دل عاشق و آزرده خیال

که در این گوشه ی تنگ

رفته است از حال

چه کسی حال مرا می داند؟

من که عمری ست در این کوچه ی تنگ

رفته ام از یاد

من آزرده خیال

من بی حوصله و خسته و زار

در ورای خاموشی

تک و تنها ماندم باز

و در این تنهایی

تو ندانستی

دل من لک زده است

همه بی خبرند

از دل عاشق من

که در این کوچه ی تنگ

بی تو تنها ماندست

همه بی خبرند...................... 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387| ساعت 18:28| توسط شبنم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست