تبليغاتX
یه حس بارونی -


یه حس بارونی

درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...

سلام. ببخشید که برای یه مدت طولانی آپ نکردم. و احتمالا بعد این هم به خاطر امتحاناتم یه مدت نتونم بیام.

حالا هم اومدم که مثل همیشه از دلتنگی هام بنویسم...

خیلی زود گذشت... انگار همین دیروز بود... بذارید از اولش بگم...

نه می خوام از کسی انتقاد کنم، نه می خوام تعریف کنم،نه گله و نه هیچ چیز دیگه...

فقط از دل خودم می نویسم...از اون چه که بهش فکر می کردم...

اولش همه باهم غریبه بودیم... حتی اونایی که همو می شناختن... و من جز تعداد معدودی کسی رو نمی شناختم. چقدر از دیدن هم خوشحال می شدن و با شوق از هم استقبال می کردن. اون روز 1 مهر87 بود. یعنی روز اول مدرسه و... امروز...

امروز آخرین روزشه... تفاوت امروز با اونروز اینه که  اونروز همه با خنده و شادی با هم روبرو می شدن، امروز با ناراحتی و اشک و گریه. اونروز همه غریبه بودن، امروز آشنا. اونروز همه به هم سلام می دادن، ولی امروز همه فقط با دوستاشون خداحافظی می کردن.

چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود... با اینکه گاهی تحملش سخت بود ولی انگار به سرعت باد گذشت...

این چیزی بود که از اول باید می گفتم، ولی اون اصلیه از آخر شروع می شه...

امروز آسمون بارونی بود. درست مثل چشمای اون  و آسمون دل من...

همیشه عاشق بوی بارون بودم و صدای نم نم بارون دیوونه م می کرد. آره... امروزم داشت بارون می بارید. امروز حال و هوای دل همه بارونی بود... با اینکه بارون همیشه به دلامون آرامش و هدیه می ده، ولی بعضی وقتا هم هست که خیلی دلگیر می شه، گرچه همینش هم آرامش بخشه...

امروز روز ناراحت کننده ای بود... مخوصا واسه منو مهدیس که سال بعد کلاسمون از هم جدا می شه. می دونم که قبلش هم می دونست که من می خوام تجربی بخونم، ولی انگار نمی خواست باور کنه...

هر چند منو اون تابستون تو باشگاه با همیم، ولی انگار قراره دلامون بدجوری واسه هم تنگ بشه...

خب...بگذریم.... ازخودم می گم...

من آدم احساساتی هستم ولی انگار این احساس فقط تو مواقع تنهایی و شاعری کنارمه...

شاید زمانی که باید نمی تونم بروزش بدم...

ولی حالا می خوام برای اون بنویسم؛ حالا که آسمون دلم ابری تر از همیشه س . حالا که چشام بارونیه...

امروزم هوا بارونی بود. حالا هم هوا بارونیه حالا که من واسه اون می نویسم. پس واسه همینه که بارون یه حس بزرگه، یا بهتر بگم: بارون بزرگترین حس دلای آدماست... پس...

 

روزهای بارانی را به خاطر بسپار، باران شاعر را عاشق تر می کند...

 

«حرف آخر»

هوای گریه کردن و

دلم یه چشم تر می خواد

دوباره بغض و می شکنم

خاطره ها یادم می یاد

نامه هاتو وا می کنم

عکستو پیدا می کنم

به خاطر تو هم شده

اشکامو حاشا می کن

به خاطر تو هم شده

یه کم می خندم الکی

با گریه زیر لب می گم

خداحافظ یواشکی!

خداحافظ، می رم اما، پر از دلتنگی ام

خداحافظ، که داغون شد، غرور سنگینم

می رم اما، دلم هر جا، برم باز پیشته

برم هرجا، بازم این دل، توی آتیشته

به یادم باش و مثل شعله خاموشم نکن

خداحافظ، خداحافظ، فراموشم نکن

دلم، شکست

دارم،می رم

دلم، شکست

دارم، می میرم

«پویا بیاتی»

 

پ.ن: خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام، خداحافظ به شرطی که نفهمی تر شده چشمام، خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید، به یاد آسمونی که منو از  چشم تو می دید...اگه گفتم خداحافظ، نه این که رفتنت ساده ست، نه اینکه می شه با ور کرد دوباره آخر جاده ست، خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویا ها، بدونی بی تو و با تو، همینه...رسم این دنیا!!! خداحافظ خداحافظ همین حالا، خداحافظ...

 

 

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388| ساعت 23:45| توسط شبنم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست